می شود از شر این همه نامردی ها
به خفقان زیر میز پناه برد
می شود تمام روز را،
در زیرلحافی گرم،به هیچ فکر کرد
آرام گرفت ، خوابید
می توان گوش ها را بست
تا نشنود صدای آوار آب را
می توان چشمها رابست
و به تاریکی رفت
و در عمق فاجعه ترک خوردن دیوار
دیوانه وار خندید
می توان ،آه، آری ، می توان
به آواره های خانه رویایی من خندید
و نور، آن نور سبز،
کز زیر در به چشمان من می خزید
آیا جز ترنم امید برقلب تنهای من بود
نه ، همیشه انکاری است
همیشه ذهن زود باور ما
در میان فاصله ها ، رویاهایش را ،
خود کارگردانی کرده است.
بگو مرا چه کرده اند
که این چنین ،
در عمق ساعات نیمه شب ،
چشمانم رنگ خواب را نمی بینند
گویی که ساعت مرده است
یا شاید من !
من که جز طنین بالهای پشه ای ،
بر فضای بی کران آسمان نبوده ام
من که مرده ام
و از مرده ی من ، بتی ساختند
خندان ، شاد ، سربه زیر،
بگو مرا چه کرده اند!
من غمگین ، پیش می رود
به سوی جاده های بی مقصد
دشت خشک و آب پیدا نیست.
من غمگین در بیغوله
خویش را باز می یابد.
من غمگین چندی است
جانی تازه یافته است
در کویر تنهایی
بادی نیست که وزد ، گاه
گرد را ازکوله ام بردارد.
اینجا طوفان است!
و غبارهای خشک ،
دیدگانم را تازیانه می زنند.
و علف های خشکیده
همچون حرف های هرز
به سوی من پیش می آیند.
پاهایم زخمی است
دلم پیش پایم است
و من نمی دانم
این فضای سخت و مرده
جایگاه دل من است!
من دیرین ، دیر گاهی است
که مرده است
اضطراب ... نگرانی ...
جام حيات ملتهب می تپد، گويی مرگ بر در می زند.
مرگی که به يکباره نفس را نمی گيرد
که گلو را تنگ می کند،
که سينه را می فشارد،
که زندگی را کم حجم می کند.
دلبستگی ها را از تو می گيرد،
دوست داشتنی ها را،
دل خوش کنک ها را.
زندگيت را نمی گيرد، بهانه های زندگيت را می گيرد
چنانکه عادت می کنی به از دست دادن آنچه دوست داری.
گويی که از ميان يک لشکر جرار می گذری و هر وابستگی تو طعمه شمشيری می شود.
اما تو به سلامت می گذری...
و تو به اين بازی عادت کرده ای.
حدس آن مشکل نيست.
تو بايد پيش از مرگ، شاهد مرگ همه عزيزانت باشی،
همه چيزهايی که تو خودت را با آنها شناخته ای:
اين نابکار ماهيت تو را می گيرد، پيش از آنکه هستی ات را.
تنهايي ام را با تو قسمت مي کنم ،
سهم کمي نيست
گسترده تر از عالم تنهايي من عالمي نيست
غم آنقدر دارم که مي خواهم تمام فصل را
بر سفره ي رنگين خود بنشانم ات ،
بنشين غمي نيست
حواي من بر من مگير اين خود ستاي را که بی شک
تنها تر از من در زمين و آسمان ات ادمي نيست.