آنقدر بیدار میمانم تا به دیدارم بیائی
من بی تو یک بوسه فراموش شده ام ..
یک شعر پر از غلط..
یک
نسیم سرگردان
یک پرنده بی آسمان..
یک رویای ناتمام...
من بی تو بهاری غریبم
که
در برف متوقف مانده است ..
یک جویبار سرد که هیچوقت به دریا نمیرسد...
مرا دریاب
دوستت دارم
و چقدر شيرين است و زجر آور،چنين شروعي و چنان پاياني...
و حال من مانده ام و انتظار وانتظار ... تا شايد شعله ی وصالي ديگر ، قهقهه ی يخ بسته ي مرا عاشقانه به بازي گل و شعر وشکوفه دعوت کند.
نميدانم چرا قانون عادت،درهندسه مجهول روحم،اعتباري ندارد و هر روز التهاب سرد فراق، روزمرگي تشنه ام را حريص تر ميکند.
آري، فلسفه خشن فراموشي در گنجينه عواطف من ، ناخودآگاده طرد شده است.
پس ای ديوارهاي چيني افسون پيروزيتان را به رخ سادگي من نکشانيد
بيد شادماني من با باد شکوه شما نمي لرزد
نوشتنم براي نمردن است ،
وگرنه روزهاست چتر خسته سکوت را هم بسته ام.
اما بگذار بنويسم چند فانوس روشن از آسمان برايت آورده ام با چند خواب که تعبير نشد تابگذاري ته چمدان رفتن ات.
دعاي خيرم
را روي لباس هايت بگذار تا عطرش نرود.صبر کن !...
چمدانت را نبند...
اندکي نگاه ترک خرده و صداي ابريم را هم در دستمالي سپيد گذاشته ام ،
بگذار در چمدانت و هر جا در چشم باد بلاتکليفي ديدي ، دستمال را به دست باد بده و بگذار به هر سو که مي خواهد بوزد.
کفش هاي سرنوشتت را به پا کن.
من کنار در ايستاده ام
.برايت پياله ي آب در سيني آماده کرده ام ،
کنارش دفترچه خوانده نشده ام را گذاشته ام که انباري ست براي کلمه ها:
سلام...
دوستت
دارم...تنهاییم نزار...
فردا.....
دلتنگتم
...خداحافظی
مکن...خسته ام...
سردی بی تو بودن مرا از بین خواهد برد به تو قول میدهم از بین خواهم رفت...
وحالا
بيا از زير سيني رد شو و رو به رفتنی ناپيدا برو ،
جاده
،همان جاده ي ست که هيچ گاه بازگشتي ندارد???
من همين جا مي مانم و عاشقي را تمام مي کنم
منتظرت خواهم ماند
عزیزترین
گم شده ات من هستمتو می خواهی جایی برای تنهایی
دروغ می گویی مرا نمی خواهی
تنها گم شده ات
من هستميادته چند شب پيش بهت گفتم
لعنتيميدونم كه خوب يادته
تا حالا جرات نكرده بودم بهت بيحرمتي كنم
اما اونقدر بهم فشار اوردي كه عظمتت برام پوچ و بي ارزش شد
آخه هر چيزي حدي داره
هر بلايي سرم آوردي گفتم باشه اما ديگه طاقت ندارم
ديگه دوستت ندارم
ديگه نميخوام تو خدام باشي
آخه خدايي كه بنده شو دوست نداشته باشه خدا نيست
خسته ام از تو بيشتر از همه
بديهاي همه رو ميزارم به حساب ندونستن
و بدیهای تو رو میزارم رو حساب بی معرفتیت
من چيزي براي گفتن ندارم.
من از اين زندگي خسته ام
.فقط من خسته نيستم اما فقط منم كه ديگه نايي براي ادامه دادن ندارم
.اونقدر دلم پره كه نميدونم به كي بايد بگم
.كسي حرف منو انگار نمي فهمه كسي تنهايي رو از من نمي دزده
.درد ما رو درو ديوار نمي فهمه دلم واسه ي تنهايي خودم ميسوزه
.آره دلم واسه خودم مي سوزه.
من به حرفه همه گوش ميدم ، یعنی تمامه سعی خودم رو میکنم دله کسی رو نشکنم
(اما شکستن قلبه منو هر کی تونست تجربه کرد )
هيچ كس نمي دونه كه دارم چه جوري آب ميشم
.كاش ميشد خدا يه كم هم منو دوست داشت
.شايدم دوست داره اما واسه من كمه
.....خودشم مي دونه كه دارم ميميرم
اما انگار دوست داره جون دادنمو ببينه
....سلام
مرسی از حضورتون و محبتتون... چه اون دوستای خوبم که کامنت گذاشتن و چه اون دوستای که برای ایدی دوستم اف گذاشته بودن و نگران حاله من بودن در هر حال شرمندم کردید
من اصلا دوست نداشتم قضیه بیمارستانم رو کسی بفهمه ولی دوستم بدون اینکه من بدونم این کارو کرده... خلاصه برگشتم وتمام سعی خودم رو دارم میکنم که خوب باشم
خدا رو شکر که تونستم بالاخره از روی اون تخت بیمارستان بلند شم ....