ای سر چشمه ی محبت
ای عشق واقعی
چگونه ستایشت کنم در حالی که قلبت از محبت بی نیاز است
چگونه ببوسمت وقتی که عشقت در وجودم جاری میشود
بگزار نامت را تکرار کنم نامت زیباست دلنشین است
چه داشته ای که اینگونه مرا تلسم کرده ای
من اینگونه نبودم تو عشق را با من آشنا کردی
تو هوای دلم را با طراوت کردی
زمانی که با تو هستم به آسمان به بیکران برواز میکنم
پس بدان دوستت دارم گرچه پایان راه را نمیدانم
بیا چارقد من رو بنداز سرت !
مرد که پشت سر حرف نمی زنه اگه بزنه اون وقته که چارقد سر کردن براش واجب میشه .
شكسپير ميگه: خيانت تنها اين نيست كه شب را با ديگري بگذراني ...
خيانت ميتواند دروغ دوست داشتن باشد !
خيانت تنها اين نيست كه دستت را در خفا در دست ديگري بگذاري ...
خيانت ميتواند جاري كردن اشك بر ديدگان معصومي باش
اولين ترانه
ساعت : يك دقيقه ي بامداد
كسي هلم داد و
بند ناف مرا بريد و
گره زد به روشنايي مهتاب
دلم گرفته بود و
اولين ترانه
بوي شور گريه را مي داد
به شانه ام زدی
که تنهایی ام را تکانده باشی
به چه دل خوش کرده ای؟!
تکاندن برف
از شانه های آدم برفی؟
سایه بانی را که عمری به آن دل خوش کرده بودم
به آرامی یک نسیم ملایم...بر باد رفت...
سایه بانی را که عمری با آرزوهایم در آن سپری کرده بودم
به سادگی ریزش یک برگ ، فرو ریخت!
سالهاست درآن خانه کرده ام وبرایش می خوانم،زندگی می کنم.
به کجا میرسید،نمی دانستم!
اما به راحتی چکیدن یک قطره باران بر روی صورتم لغزیدورفت!
افسوس...
آنجا از تمام آرزوهایم باتو پربودم...!
اگر لوندی دخترکانی را داشتم
که در جاده ها
به زمین و آسمان فخر می فروشند ...
و اگر مستانه در بزم آتش عمرم
پایکوبی می کردم ...
اینگونه تباه نمی شدم ، به این شکل خرد نمی شدم ...
نمی دانم ، شاید...
پيوستي به رويا ، به خواب ، به خيال ....
پيوستي به آنچه ديگرتکرارش برايم رنج آور است...
ديگر اين دلخسته را تاب براي زخم زبان نمانده ...
رمقي اگر بود ...
تابي اگر مانده بود..نغمه اي اگردرعمق ناي خسته مانده بود ...
تمام شد ...
همه چيزتمام شدنش را به رخ ديده مي کشيد
ولي
گويي ديده را تاب ديدن نبود ...
اما شنيدن تاب آورد..
.
ديگر بار براي درک واژه ي نبودن ...
نبودنت را با جان مي آميزم و نيستي را درآغوش مي کشم ...
حضورم کم رنگ مي شود و نبودن وجود را در برمي گيرد ...
ديگر نه دستان را توان ...
نه پاها را رمق ...
نه چشمان را تاب ...
نه دل را قرار ...
نه تن را وجود مانده است ديگر هميشه هاي تکرار پايان يافت ..
.
ديگر نه آغازي است و نه پاياني ...
که اينجا پايان پايان است
ای فصل های زندگی کی پاییز می شوید ؟؟؟
ای گنجشگ ها که بر تن بهار من جیک می زنید ...
دیگر اواز خواندن کافی ست !
حالا نوبت من ست که جیک جیک کنم .
ای ابرهای مهاجر اگر به منزل محبوب من رسیدید
لطفا از جانب من بر ذره ذره پاک جامه اش ببارید .
احساسی غریب و دوگانه ، گاهی همراه رضایت ، گاهی تا هم آغوشی نفرت ! ! !
کشمکشی است میان ذهن آشفته و دل .
کاش زمانی که تبعید به هستی می شدم در صندقچه وجودم دلی نمی گذاشتم.
کاش می شد در قرنطینه ذهن ، افکار و خاطرات را به دلخواه حبس کرد ،
ای کاش زندانبانش من بودم.
کاش پوچی آینده بر امید امروز پیروز نمی شد.
کاش لااقل در تنهایی می شد بغض را آزاد کرد.
ای کاش می شد دیوارهایی تنهایی را خراب کرد بی آنکه بر سر دیگری می ریخت.!!
کاش بی ترس می شد مرگ را در آغوش گرفت و فشرد.
خداحافظ